ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره

ایلیا

ایلیا خان

کوچولوی مامان همه اش با مامان حرف میزنی اما مامانی زیاد متوجه نمیشه چی میگی. آخه مثل بقیه کلمه نمیگی و یه راست رفتی سراغ جمله گفتن.فکر میکنم واسه این باشه که من از بچگی زیاد باهات حرف میزدم و همه چی رو واست تعریف میکردم و زیاد اصرار نمی کردم که یه کلمه خاص رو تکرار کنی تو هم همون مدلی حرف میزنی اما من نمی فهمم چی میگی. البته الان دیگه کلمات زیادی رو تکرار میکنی و دامنه لغاتت بالا رفته کلمه ای که همه خیلی خوششون میاد ای بابا هست خیلی واضح و خوشکل میگی. خیلی خیلی بچه ی مرتبی هستی و اگه یه چیزی روی زمین افتاده باشه سریع برمیداری و اگه ظرف باشه میذاری روی کابینت آشپزخانه و چیزای دیگه رو هم میذاری روی میز یا میدی به خودم و...
30 مرداد 1391

مامانی حسابی سرش شلوغ شده

بالاخره بعد از یه عالمه گشتن یه خونه خوب پیداکردیم.. مامانی 1هفته با بابایی دنبال خونه از این بنگاه به اون بنگاه بود خیلی سخت بود اما بالاخره موفق شدیم و حالا هم درگیر اسباب کشی هستم.خاله نیکا هم اومده پیشمون و حسابی با ایلیا سرگرمه. الان هم چند تا ازعکسای ایلیا رو بذارم چون تاخونه ی جدید خط اینترنت رو انتقال بدیم طول میکشه ایلیا و ببعی که ایلیا جون هم ببعی صداش میکنه. کتاب ناز دونه رو واسه ایلیا می خوندم که ایلیا همه اش میگفت گوجه.من منظورش رو نمی فهمیدم که خودش به دست مامان نازدونه اشاره کرد و اونوقت بود که من فهمیدم.نی نی باهوش ...
29 مرداد 1391

ایلیا دردری شده و خونه نمیشینه

پسر گلم چند روزه که همه اش ایراد می گیری  البته بیشتر به خاطر دندوناته.آخه مخصوصا لثه ی پایین خیلی متورم شده من که وقتی می بینم خیلی غصه می خورم . الان هم با بابایی رفتی پارک.منم که واسه کارای خونه یه کم تنبل شدم و حوصله ام نمی شه کار کنم. چند روزپیش آب خونه قطع شده بود و تو هم خیلی ایراد می گرفتی.رفتیم مجتمع زیتون پیش خاله الهام.تو هم یه نیم ساعت توی کالسکه خوابیدی.مثلا خرید نداشتیم اما نزدیک ١٠٠ تومن خرید کردیم . یه قوطی شیر نیدو  و یه طعم دهنده توت فرنگی واسه تو و یه تیغ و کف ریش ژیلت هم واسه بابایی جمعا شد ٤٥٠٠٠تومن. بعد هم مامانی یه کرم پودر ورسای واسه خودش خرید ١٧٠٠٠تومن. یه تونیک هم به اصرار خاله الهام با قیمت مناسب بر...
15 مرداد 1391

فدای اون خنده هات بشم

پسر گلم الان خیلی آروم توی گهواره ات خوابیدی.هنوز هم توی گهواره کنار تخت مامان و بابا می خوابی. تا چند وقت دیگه که بخوای توی تختت بخوابی باید دکور اتاق رو کامل عوض کنم و تخت تو رو بیارم توی اتاق خودمون. راستی این دومین سالی هست که تو ماه رمضان تو با ما هستی.البته با وقتی که توی شکم مامانی بودی میشه 3 سال.و الان سه ساله که من نمی تونم روزه بگیرم.آخه هنوز هم به تو شیر میدم و روز به روز دارم ضعیف تر میشم. مامان جون وقتی اومده بود شیراز پیشمون مربای آلبالو واسمون درست کرد و تو هم وقتی در یخچال رو باز میکنم میگی آبالو .لبت رو غنچه میکنی و منم ذوق میکنم. لثه های پایینت هم خیلی زیاد متورم شده و دیشب هم خیلی بی خواب شده بودی.فکر ک...
4 مرداد 1391

تیر ماه

اومدم با عجله چندتا از عکساتو بذارم و برم.نمی دونم چرا اصلا وقت نمی کنم مطلب بنویسم.البته 1 هفته رفتم جهرم.مامان جون و خاله نیلوفر و نیکا اومده بودند پیشمون.خیلی بهمون خوش گذشت اما دایی بابابزرگ (بابای خودم)٢٧ تیر ماه فوت کرد و ما هم با عجله رفتیم جهرم. ایلیا جون الکی خودش رو به خواب زده ایلیا و جمع عروسک هاش که با خاله نیکا عکس گرفتیم ایلیای درس خوان ایلیا و کیانمهر که 22تیر ماه روز 5شنبه با مامان جون اینا رفتیم بیرون. ایلیا خونه مامان جون داره تاب بازی میکنه 23 تیرماه دشت ارژن   ...
3 مرداد 1391

ایلیا

پسر گلم این روزها خیلی سرم شلوغه و زیاد نمی تونم واست بنویسم. امروز صبح خیلی سرحال بیدار شدی و اما چون زودتر از همیشه بیدار شده بودی الان که ساعت 12:15 هست دوباره خوابیدی. منم سریع توی خواب ناخنت رو کوتاه کردم آخه هنوز از ناخن گیر میترسی. ایلیا جون از صبح تا شب اگه خونه باشیم بابچه های همسایه سرگرمی. همسایه ی جدیدکه از کرج اومدن دوتا نی نی داره به اسم آرمان و آرمین (البته آرمان نی نی نیست و میخواد بره کلاس اول) و نی نی همسایه بغلی هم اسمش امیر محمد هست. میلاد امام زمان هم همگی با هم رفتیم نورآباد خیلی خوش گذشت اما تو گرما زده شده بودی و باعث شده بود یه کم بی خواب بشی.   راستی مامانی با همسایه بغلی رفت فال قهو...
20 تير 1391

خرید

امروز من و ایلیا جون دو تایی رفتیم خرید.اول رفتیم تره بار خریدیم بعد هم ایلیا رو بردم پارک. بابایی امروز بیرون کار داشت و پیشنهاد داد که خرید رو بذاریم واسه فردا اما من که حوصله ی خونه رو نداشتم کالسکه ی ایلیا رو برداشتم و رفتیم بیرون. ایلیا جون بر خلاف قبلا خیلی کالسکه اش رو دوست داره و هر جا که کالسکه اش رو ببریم توی اون میشینه و ایراد نمی گیره.خیلی هم حساس هست که بچه ها به کالسکه اش دست بزنند.حساسیت زیادی نسبت به وسایلش داره البته به بزرگتر ها میده اما دوست نداره بچه ها به وسایلش دست بزنند. کلمه ای هم که زیاد تکرار میکنه نیکا یا نیکایی هست.خیلی دلش واسه خاله نیکا تنگ شده راستی روز جمعه برای اولین بار بابایی ایلیا رو بر...
13 تير 1391

این روزهای ما

این روزا ایلیا جونم هرچی رو که میگیم تکرار میکنه.بعضی کلمات رو هم خیلی خنده دار میگه مثلا دمپایی که اصلا نمی تونم بنویسم چی میگه آخه فقط آهنگشو میزنه. بزنم به تخته خوابش هم خیلی بهتر شده و مامانی هم از صبح تا شب سرگرم این نینی کوچولو هست و دیگه بی خیال درس خوندن و سر کار رفتن شده. چند روز پیش عروسی دختر خاله بابایی بود و ما رفتیم جهرم.خیلی بهمون خوش گذشت اما شب عروسی ایلیا خوابش میومد و منم ایلیا رو نبردم و اونو گذاشتم خونه مامان جون.هر لحظه به فکرش بودم واگه اون بود خیلی بیشتر بهم خوش می گذشت.ساعت 1 بود که خاله نیلوفر زنگ زد و گفت ایلیا خوابش میاد و چون خوابش نمی بره کلافه شده . ما هم سریع خودمون رو رسوندیم و ایلیا شیر خورد و خواب...
10 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد